تبليغاتX
دل قاصدک هم می تپد


دل قاصدک هم می تپد

*** دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوق من بالاییست***



 

یا زهرا

 

آنکه مادر داشت    قدرش ندانست تا رفت

و آنکه مادرش رفت از خدا شکایت کرد که چرا مادرم رفت

 

در حالی که خود میداند که :

اگر مادرش را خدا هزار بار می آفرید باز هم در حق اش ظلم میکرد

 

 

ولی مادر ...

مادر اگر هزار بار متولد شوی و هر روزهزار بار آزارش دهی

هیچ وقت نه بتو شکایت میکند و نه بخدا

فقط خدا را شکر میکند

  

وگرنه خدا بهشت را فرش زیر پای مادران نمیکرد

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 16:44 توسط قاصدک*| |

 

 

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت

ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من

خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست

" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

 فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 15:54 توسط قاصدک*|

 

 

·         گاهي يک لبخند ساده آسانتر از مواد منفجره قلبي را ويران مي کند

·         زندگي بدون آب از گلوي ماهي پائين نمي رود .

·         سر همه پادشاهان كلاه گذاشته اند.

·         بعضي ها براي سوار شدن كلي پياده مي شوند شما چطور ؟

·         يكي مي گفت : تجربه چيز خوبيه ، اما حيف كه بكار كسي نمي آد ...  

·         از این نترس که زندگیت تموم بشه از این بترس که زندگیت هیچ وقت شروع نشه

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 22:58 توسط قاصدک*|

 

دهانت را مي بويند.

مبادا گفته باشي دوستت مي دارم.

      دلت را مي پويند...

                      مبادا شعله ای در آن نهان باشد....

                   روزگار غريبي ست نازنين.

           و عشق را

             کنار تيرک راه بند

        تازيانه مي زنند.

        عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.

   در اين بن بست کج و پيچ سرما

            آتش را

  به سوخت بار سرود و شعر فروران مي دارند.

         به انديشيدن خطر مکن.

      روزگار غريبي ست نازنين.

   آن که بر در مي کوبد شباهنگام

  به کشتن چراغ آمده است.

       نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد.

        آنک قصابانند

   بر گذر گاه مستقر

 با کنده و ساطوري خون آلود.

     روزگار غريبي ست نازنين.

    و تبسم را بر لبها جراحي مي کنند

          و ترانه را بر دهان.

     شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.

        کباب قناري

        بر آتش سوسن و ياس

         روزگار غريبي ست نازنين.

         ابليس پيروز مست

   سور عزاي ما را بر سفره نشسته ست.

         خداي را در پستوي خانه نهان بايد کرد.

 

        زنده ياد استاد احمد شاملو

 

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 22:53 توسط قاصدک*|

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "

پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

 

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 20:48 توسط قاصدک*|

 

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

                                                              زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

                                                               آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود

                                                               مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد

                                                               عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

                                                               دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 20:47 توسط قاصدک*|

 

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 17:12 توسط قاصدک*|



در پشت سکوت سرد اتاقم.

صدایی می آید!؟

نوایی می آید!؟

صدای ترک خوردن آسفالت خیابان!

ناله های سنگ فرش پیادرو،

سرفه های خشک درخت...

و نوای کمکی از دوردستها؟

می آید...

او می آید، شاید؟

زمزمه ای حس می کنم،

بودن را،نوایی را

برخیز

صدای پای قاصدک می آید!!!

قاصدک

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 14:35 توسط قاصدک*|

 

نوشتم این چنین نامه به الله// فرستادم دوقبضه سوی درگاه

به نام تو که رحمان و رحیمی// خدای قادرو رب کریمی

منم فرزند آدم، پور حوا // سلامت می کنم من ازهمين جا

همان آدم که اورا آفریدی // ولی از خلقتش خیری ندیدی

ازاوّل او به راهی بس خطا رفت// به سوی کشتن و جرم و جفا رفت

زتو بخشش ازاوعصیان گري بود// زتو نرمش از اوويرانگری بود

خدایا از خودم شرمنده هستم // ازاینکه ظاهراً من بنده هستم

نياوردم به جا من بندگي را // وبالم كرده ام شرمندگي را

ندادم گوش برفرمانت ای دوست// ومي دانم كه می گويي چه پُررّوست

زبس از آدميّت گشته ام دور// نكردم اعتنا بر لوح و منشور

لذا با عرض پوزش من ازامروز// وبا شرمندگي واز سر سوز

شوم مستعفی از شغلی كه دادي// و نام آدمی بر آن نهادی

اگر باشد جواب نامه مثبت// و استعفا قبول افتد زسويت

خدايي را در حق ّ اين خطا كار// در حق بندۀ مستعفی زار

به جا آور زروی لطف و ياری// كه باشد از صفات ذات باری

به جای دستمزد این همه سال // که بودم بنده ات باری به هر حال

عطا كن خانه ای در كنج جنّت// برای دورۀ خوب فراغت

بكن هم خانه ام يك حور زيبا // که تا تنها نباشم من در آنجا

چو نامه خوانده شد از سوی یزدان// ندا آمد زسوی حی سبحان

توای« جاويد » گرچه پررّو هستی// ودست سنگ پا از پشت بستی

ولی چون برگنُه اقرار کردی// به نادانی خود اصرار کردی

قبول افتاده شد موضوع خانه// چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟

به عزراییل گفتم تا بیاید// تورا فوراً به این خانه رساند

بلرزیدم زنام مالک موت// چنان گویی که دارم می کنم فوت

پریدم من زخواب خوش به یکبار//نگشتم لاجرم نائل به دیدار

 

از سروده های جناب جاوید

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 14:21 توسط قاصدک*|

 

آیینه ها دچار فراموشی اند

   و نام تو

     ورد کوچه ی خاموشی

 امشب

   تکلیف پنجره

     بی چشمهای باز ِ تو روشن نیست!

 

شعر : مرحوم قیصر امین پور  

 

 

همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود !

شاید آن روز که برگشتی خسته باشی ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 22:56 توسط قاصدک*|

 

تا نگاه می کنی:

                 وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی  !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 آه  ای دریغ و حسرت همیشگی ...

ناگهان 

          چقدر زود

                         دیر می شود!

 

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 22:51 توسط قاصدک*|

 

دهقان پیر با ناله می‌‌گفت:

ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌‌دانم دیگر خدا چرا

با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند!

 

ارباب پرخاش کرد که: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی! مگر کور هستی،

نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!

 

دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم اما چیزی که هست، دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌‌ها را

"دو تا" می‌بیند ... ولی دختر من، این همه بدبختی را ...

 

 

"مثل اینکه بعضیا انتظار داشتن قاصدک پرپر شده باشه"!

معذرت میخوام

 

نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 22:57 توسط قاصدک*|

 

باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت :به دادم برسید حضرت والا! امروز صبح ازراییل را در باغ دیدمکه نگاه تهدید آمیزی به من انداخت.دلم می خواهد امشب معجزه ای بشود و بتوانم از اینجا دور شوم و به اصفهان بروم.

شاهزاده راهوار ترین اسب خود را در اختیار او گذاشت. عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم می زد که با مرگ روبه رو شد و از او پرسید:چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی؟

مرگ جواب داد: نگاه تهدید آمیز نکردم.تعجب کرده بودم.آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من می دانستم که قرار است امشب جانش را در اصفهان بگیرم

ژان کوکتو

اسدالله امرایی

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 18:19 توسط قاصدک*|

 

پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود.دختری جوان، روبه روی او، چشم از گلها بر نمی داشت.وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: میدانم از این گل ها خوشت آمده. به زنم می گویم که دادمشان به تو. گمانم او هم خوشحال میشود.

دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.

بنت کرف

امیر مهدی حقیقت

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 18:18 توسط قاصدک*|

حوا در باغ عدن قدم میزد که مار به او نزدیک شد و گفت: این سیب را بخور.

حوا درسش را از خداوند آموخته بود.پس امتناع کرد.

مار اصرار کرد:این سیب را بخور تا برای شوهرت زیبا تر شوی

حوا پاسخ داد:نیازی ندارم اوکه جز من کسی را ندارد.

 

مار خندید: البته که دارد.

حوا باور نمی کرد.

مار او را به بالای یک تپه برد.به کنار چاهی!

سپس گفت: معشوقه آدم آن پایین است.آدم او را در آنجا مخفی کرده است. نگاه کن!

حوا با درون چاه نگرسیت و بازتاب زن زیبایی را در آب دید

 و سپس سیبی که مار به او پیشنهاد کرده بود را خورد.

یاس سفید

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 18:16 توسط قاصدک*|

 

دلم شکست !

 

فکرشم نمی کردم!

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 21:43 توسط قاصدک*|

 

رئیس سرخ بوستان خدای خودش را اینطور قسم میدهد:

که ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن دیگری قضاوت کنم

 قدری با کفشهای او راه بروم

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 22:38 توسط قاصدک*|

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

 

 گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

 

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

 

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

 

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 14:51 توسط قاصدک*|

 

 

نیمشب همدم من دیده ی گریان من است

 

ناله مرغ شب از حال پریشان من است

 

 

در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود

 

گریه انگیزتر از مهر من آبان من است

 

 

خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد

 

زین همه درد خموشانه که بر جان من است

 

 

به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر

 

که به مویم اثر از خواب زمستان من است

 

 

غافل از حق شدم و غافله ی عمر گذشت

 

ناله ام زمزمه ی روح پریشان من است

 

 

گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم

 

ور نه هر لحظه ی من نقطه پایان من است

 

 

در بر عشق بسی دم زدم از رطبت عقل

 

گفت خاموش که او طفل دبستان من است...

 

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 22:55 توسط قاصدک*|

 

چرا تو ای شکسته دل ، خدا خدا نمیکنی
خدای چاره ساز را،چرا صدا نمیکنی

به هر لب دعای تو فرشته بوسه میزند
برای درد بی امان ، چرا دعا نمیکنی

ز پرنیان بسترت ، شبی جدا نبوده ای
پرند خواب را زخود، چرا جدا نمیکنی

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره میکند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمیکنی

سحر ز باغ ناله ها ، گل مراد میدمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمیکنی

دل تو مانده در قفس ،جدا زآشیان خود
پرندئ اسیر را چرا رها نمیکنی

ز اشک نقره فام خود، به کیمیای نیمه شب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمیکنی

به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده ای
که روی عجز و بندگی به کبریا نمیکنی

 

 چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی؟ 

 

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 22:42 توسط قاصدک*|

 

امشب چه دلتنگم

 چه غم آلود

 چه افسرده

 اینک بیشترین سنگینی را در خود احساس میکنم

 در اتاق تاریک و غم گرفته ام نشسته ام

 نمی دانم با این همه تنهایی چه کنم

 با این همه غصه و غم و یک اتاق خالی

 یک دنیا بغض یک کوه غم

 نمی دانم به آینده بیاندیشم

 یا به گذشته هایم فکر کنم

 دیگر توان فکر کردن را هم از دست داده ام

 نمی دانم به کجا پناه برم

 منم و یک اتاق تاریک

 و

 دنیایی از راز های سر بسته

 کاش غرورم اجازه گریستن را میداد

 تا با اشکهایم جویباری روان سازم

 و اتاق مرده ام را با اشکهایم جان دوباره ببخشم

 ولی هنوز در حسرت این هم مانده ام

 چه سخت است چه دشوار

 

نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 16:18 توسط قاصدک*|

 

فرشته تصمیمش را گرفته بود.

پیش خدا رفت و گفت خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.

اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خدا درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت تا باز گردم بالهایم را اینجا می گذارم. .

این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت

بالهایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند

زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت باز میگردم.حتما باز می گردم. 

این قولی ست که فرشته به خدا می دهد... 

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.

او هر که را می دید به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.

اما نمی فهمید چرا این فرشته هابرای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.

و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد.

نه بالش را و نه قولش را...

 

 در جستجو تردید نکن

 راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت :

 (( نگران نباش .

 ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی .

اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))

 مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت .

 اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .

 آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))

 مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟

 در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد .

  

قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.

 غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند .

 بعد صحبت به وجود خدا رسید .

 مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم

 و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم .

زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

 چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند .

بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس .

 صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

 سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ،

 آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او .

 آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ،

به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

 "خداوند پژواک کردار ماست ."

 

 

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:

 - اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .

 ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ،

 دو سکه به تو می دهم .

 

 

نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت 23:26 توسط قاصدک*|

 

 

کعبه را گفتم : من از خاکم تو از خاک . چرا باید به دور تو بگردم ؟

ندا آمد :

تو با پا آمدی باید بگردی ! برو با دل بیا تا من بگردم .

 

افلاطون میگه :

اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش !

چون کار دل دوست داشتنه همونطور که مثلا کار چشم دیدنه

اما

اگه کسی یا چیزی را با عقلت دوست داشتی اگه عقلت عاشق شد

بدون که داری چیزی رو تجربه میکنی که اسمش

 

عشق واقعیه ...

 

 

 

 

 

 

یک ساعت ویژه 

 

 

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه

در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود

10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي

براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به

اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار

مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و

خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز

داشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه

ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد

و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي

گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا

مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... .

 

 

 

  

 

اسکندر مقدونی دیوژن حکیم را دید که به دقت به بقایای اسکلت یک انسان نگاه می کند

از

او سوال کرد که دنبال چه میگردی ؟

دیوژن گفت : دنبال چیزی می گردم که پیدایش نمیکنم ؟

و آن عبارتست از فرق موجود بین استخوانهای پدرت و استخوانهای بردگان پدرت ... ؟!

  

پلوتارک

 

 

نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 15:9 توسط قاصدک*|

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی

 

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

 

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

 

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

 

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

 

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری

 

می خواهم بدانم

 

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 23:10 توسط قاصدک*|

 

چرا من ؟

آرتو اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟‌»

آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

 

  ********

 

دل آدما به اندازه‌ی حرفشون بزرگ نيست ......

 

امّا اگه حرفشون از دل باشه ، ميتونه بزرگترين آدم رو بسازه

 

 

 ******

  

ما آدما هميشه صداهای بلندو می شنويم؛

پررنگهارو می بينيم و کارهای سختو دوست داريم؛

غافل از اينکه خوبها آسون ميان؛

بی رنگ می مونن و بی صدا می رن.

 

نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 1:45 توسط قاصدک*|

 

 نقشه ی دنیا

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را -که نقشه جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت : بیا کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه کامل برگشت .

پدر با تعجب پرسید : مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟

پسر جواب داد : جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم !

 

 

 

افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند،

 

بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند

 

 

 شام آخر

 

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

 

روزي در يك مراسم هم آوايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان هم آوا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

 

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود ، اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

 

داوينچي پس از روزها جستجو، جوان شكسته ، ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

 

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند ، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

 

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلاً ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

 

سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه هم آوايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم!»

 

 

 

              

            

نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 0:2 توسط قاصدک*|

 


 

بهار می آید حتی به خاطر یک پرستو ، به خاطر شتاب گل های ارغوانی در شکفتن عاشقانه و به خاطر همه ی قطره هایی که در چشمان ابر حلقه زده اند.

 

 

سلام سلام سلام

سلام به همه مهربونای عالم .سلام به همه دوستای خوبم، خصوصا نسرینم، مهری،آرزو، فاطمه و سعیده و نسترن و ..... . همچنین به همه دوستای وبیم، قطره یار، غزاله و..........

معذرت میخوام که خیلی دیر آپ می کنم .ولی مطوئن باشین فزاموشتون نکردم .

 

"در مكتب ما رسم فراموشي نيست در مسلك ما عشق هم آغوشي نيست مهر تو اگر به هستي ما افتاد هر گز به سرش فكر فراموشي نیست ."

 

یه سالم در عرض یه چشم بهم زدن خیلی سریع گذشت .با همه غم و شادیاش .

احساس می کنم خیلی تو این سال عوض شدم . که کاش نمی شدم .

 

پیشاپیش سال نو رو تبریک می گم . امید دارم سال خوب و سرنوشت سازی براتون باشه . ایشالله به روزای بد حسرت بمونین . ایشالله هر جا که هستین هر کاری می کنین خدا رو فراموش نکنین و بدونین همیشه بدونه اینکه بدونین یکی هواتونو داره. یکی که بودنش می تونه نبودنه همرو پر کنه .

 

 

از گل دورترین بوته خاک به تو ای دوست سلام

حالت آیا خوب است؟

روزگارت آبی است؟

همه اینجا خوبند

نی لبک می خواند

قاصدک می رقصد

باد عاشق شده است

فکر من باش که من فکر توام

 

 

 

 

چندتا جمله ی هدیه سال تو :

 

 

 

 كلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي شكايت كرد و خداوند او را زيبا كرد ولي كلاغ گفت : "هر چه از دوست رسد نيكوست" و نتيجه آن شد كه مي بيني .طوطي هميشه در قفس كلاغ هميشه آزاد .

 

 ظریفی سن جوانکی را پرسید.جوانک پاسخ داد:20 سال دارم.ظریف گفت: اشتباه می کنی فرزند.بگو 20 سال را دیگر ندارم

 

 همیشه ابرها گریه میكنن ولی همه عاشق ستاره ها میشن . دل ابرها پره . یادت باشه چشمك ستاره ها ، ابرها رو از یادت نبره .

 

 ترجيح مي دهم طوري زندگي كنم كه گويي خدا هست و وقتي مُردم بفهمم كه نيست، تا اين كه طوري زندگي كنم كه انگار خدا نيست و وقتي مُردم بفهمم كه هست(خدایا صد هزار مرتبه شکر که می فهممت)

 

 دختران روستا به شهر فکر مي‌کنند! دختران شهر در آرزوي روستا مي‌ميرند! مردان کوچک به آسايش مردان بزرگ فکر مي‌کنند! مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان کوچک مي‌ميرند! کدامين پل در کجاي جهان شکسته است که هيچ کس به خانه اش نمي‌رسد؟

 

 من از ساعت متنفرم ، از این اختراع عجیب بشر ، که جای خالی تو را به رخ دلتنگیهای من میکشد

 

 لشكر گوسفندان كه توسط يك شير اداره مي‌شود، مي‌تواند لشكر شيران را كه توسط يك گوسفند اداره مي‌شود، شكست دهد

 

 

 الکساندر دوما ميگه : هيچ وقت قول يک پسر بچه را جدي نگير! اما هميشه از تهديدات يک دختربچه بترس !!!!

 

 برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال. بنگر که چگونه می افتی. چون برگی زرد، یا سیبی سرخ

 

 

 

ما آدم ها:

 

ماآدم ها،لبخند هايمان را زير پاي غرورمان له مي كنيم.

 

ماآدم ها،عشق را باور داريم ، اما هيچ وقت آنرا نمي پذيريم و اجازه نمي دهيم به حريم قلبمان نفوذ كند.

 

ما آدم ها،از نفرت بيزاريم ، اما خيلي زود آنرا مي پذيريم و اسيرش مي شويم.

 

ما آدم ها،احساسات لطيف و شاعرانه مان را نا ديده مي گيريم و غم را به شادي و سرور ترجيح مي دهيم و در دنياي سياه و بي رحم تنهايي گم مي شويم.

 

ماآدم ها،رهگذران مغروري هستيم كه جاده زندگي را صدها بار طي مي كنيم،اما لحظه اي به اطراف اين جاده سـبز نمي نگريم و محو زيــــــــبايي هاي آن نمي شويم.ما فقط زندگي مي كنيم تا ثانيه ها بگذرند،اما نمي دانيم كه ثانيه ها مي گذرند تا ما زندگي و عشق را تجربه كنيم .

 

ما آدم ها،به تمام عقايدمان ايمان داريم و به آنها احترام مي گذاريم،اما گاهي وقت ها آنها را فراموش مي كنيم.

 

ما آدم ها،اين گونه در پرتگــــــــــــاه هاي گناه رها مي شويم........

 

 

ممنون بهم سر زدین .

سال خوبی داشته باشین .

 

 

 سال نو مبارك

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:40 توسط قاصدک*|

 

خدایا با من قهری !!!...

بنده من نماز شب بخوان که یازده رکعت است ...

خدایا! خسته ام، نمی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!

بنده من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان ...

خدایا! سه رکعت زیاد است!

بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و مرا صدا بزن...

خدایا!من در رختخواب هستم، اگر بلند شوم خوابم می پرد!

بنده من! همان جا که دراز کشیده ای تیمّم کن و بگو یا الله...

خدایا!هوا سرد است و نمی توان دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!

بنده من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب می کنیم...

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابی....

ملائکه ی من! ببینید من اینقدر ساده گرفته ام، اما بنده من خوابیده است.

چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده است...

خدایا! دوبار او را صدا کردیم اما باز هم خوابید...

ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست....

پروردگارا باز هم بیدار نمی شود!

اذان صبح را می گویند، هنگام طلوع آفتاب است....ای بنده! بیدارشو، نماز صحبت قضا میشود

خورشید از مشرق سر بر می آورد. خداوند رویش را برمیگرداند.

ملائکه ی من! آیا حق ندارم ا این بنده قهر کنم...؟؟!

ولی باز هم خدا من را می بخشد

و باز هم!...

 

 


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم و امیدوار بودم که ا من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی  فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و  ه من بگویی سلام ، اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی صندلی بایستی. بعد دیدمت که از جا پریدی . خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ، اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم. با اون همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی . متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم کردی.

تو ه خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام داد چند کار،تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوس داری یا نه؟ در ان چیز های زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی.در حالی که در باره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...بازهم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی. و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب.... فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالا متوجه نشدی من همیشه در کنارت هستم و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم. سراسر پر از عشق تو ... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد. می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا

 

نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 0:36 توسط قاصدک*|

 

امام حسین(ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.            *دکتر شریعنی*

 

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون رابکش

عکس حیدر را کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه شته حاصلم

گریه کرد،آهی کشید و زینب کبری کشید

 

 

همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی، پس سعس نکن به طرف کسی سنگ پرتاپ کنی چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته.

 

زندگی مثل یه جاده است. منو تو مسافراشیم.قدر لحظه هارو بدونیم . ممکنه فردا نباشیم.

  

آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است.  

*قصص/67*

 

بزرگترين پاداش ها بعد از بزرگترين بلا ها بدست ميايد.  

* امام علي(ع)*

 

دعا كنيد تا خدا آرزو هايتان را برآورده كند.

*امام حسن(ع)*

 

انديشيدن به پايان هر چيز حضورش را تلخ مي كند.بگذار پايان تو را غافل گير كند درست مانند اغاز...

 

دوستت دارم .اين كلام بسيار زيبا و تنها چيزي است كه لايق قرنها تدبر است.

* كريستين بوبن*

 

 

پايان هر رفتني رسيدني ست ..

اما براي رسيدن راهي جز رفتن نيست.

 

 

خنده بر لب مي زنم تا كس نداند راز من

ور نه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت

 

 

هنگامی که عشق می ورزید نگویید خدا در دل من است بلکه بگویید من در دل خدا هستم.

*جبران خلیل جبران*

 

 

مردى نزد امام حسين (ع ) آمد و گفت : "من مردى گناهکارم و از معصيت پرهيز نمى کنم ، مرا پند و اندرز بده ".

امام حسين (ع ) فرمودند: "پنج کار انجام بده و هر چه مى خواهى گناه کن . اول : روزى خدا را نخور و هر چه مى خواهى گناه کن . دوم : از ولايت و حکومت خدا خارج شو و هر چه مى خواهى گناه کن . سوم : جايى را پيدا کن که خدا تو را نبيند و هر چه مى خواهى گناه کن . چهارم : وقتى عزرائيل براى گرفتن جان تو مى آيد، او را از خود دور کن و هر چه مى خواهى گناه کن . پنجم : وقتى مأمور و مالک جهنم مى خواهد تو را در آتش بيندازد، در آتش نرو و هر چه مى خواهى گناه کن .

*بحار الانوار، ج 78، ص 126*

 

 

التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 21:16 توسط قاصدک*|

 

گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم

تا به گوش تو برسانند .

می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند

غم هایت را در گوششان زمزمه کن

و به باد بسپار

من اکنون صاحب دشتی قاصدکم

اما مگر تو نمی دانستی

قاصدکهای خیس از اشک می میرند ؟

 

 

 

من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت." – جولیا رابرتز

 

 

در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." –هانس نوون

 

اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه

 

 

آن پرستوي زيبا كه يك شب
با سلامي مرا زيرو رو كرد
آمدو لانه گرم خود را
در دل سرد من جستجو كرد
مهرباني كه يك لحظه يادم
خواب آرام او را به هم زد
دستهايش همان لحظه با عشق
نامه ي هستيم را رقم زد

 

 

به جای لعنت فرستادن به تاریکی یک شمع روشن کن _کنفسیوس

 

 

من هرگز نگويم كه دست مرا بگير
گويم گرفته اي ز عنايت رها مكن

 

 

شب که می شه برو کنار پنجره تا ستاره ها ببیننت و حسودیشون بشه که ماهشون مال منه.

 

می گن خدا بهترین نعمتش رو به بهترین بنده ش می ده...من که بهترین بنده اش نیستم پس چرا تو رو به من داده؟

 

 

نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 17:24 توسط قاصدک*|


Design By : Night Skin