تبليغاتX
دل قاصدک هم می تپد

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی

 

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

 

آنگاه که شمع امید کسی را خاموس می کنی

 

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

 

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

 

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری

 

می خواهم بدانم

 

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 23:10  توسط قاصدک* 


 

چرا من ؟

آرتو اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟‌»

آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

 

  ********

 

دل آدما به اندازه‌ی حرفشون بزرگ نيست ......

 

امّا اگه حرفشون از دل باشه ، ميتونه بزرگترين آدم رو بسازه

 

 

 ******

  

ما آدما هميشه صداهای بلندو می شنويم؛

پررنگهارو می بينيم و کارهای سختو دوست داريم؛

غافل از اينکه خوبها آسون ميان؛

بی رنگ می مونن و بی صدا می رن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 1:45  توسط قاصدک* 


 

 نقشه ی دنیا

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را -که نقشه جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت : بیا کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه کامل برگشت .

پدر با تعجب پرسید : مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟

پسر جواب داد : جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم !

 

 

 

افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند،

 

بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند

 

 

 شام آخر

 

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

 

روزي در يك مراسم هم آوايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان هم آوا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

 

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود ، اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

 

داوينچي پس از روزها جستجو، جوان شكسته ، ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

 

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند ، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

 

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلاً ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

 

سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه هم آوايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم!»

 

 

 

              

            

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 0:2  توسط قاصدک* 


 


 

بهار می آید حتی به خاطر یک پرستو ، به خاطر شتاب گل های ارغوانی در شکفتن عاشقانه و به خاطر همه ی قطره هایی که در چشمان ابر حلقه زده اند.

 

 

سلام سلام سلام

سلام به همه مهربونای عالم .سلام به همه دوستای خوبم، خصوصا نسرینم، مهری،آرزو، فاطمه و سعیده و نسترن و ..... . همچنین به همه دوستای وبیم، قطره یار، غزاله و..........

معذرت میخوام که خیلی دیر آپ می کنم .ولی مطوئن باشین فزاموشتون نکردم .

 

"در مكتب ما رسم فراموشي نيست در مسلك ما عشق هم آغوشي نيست مهر تو اگر به هستي ما افتاد هر گز به سرش فكر فراموشي نیست ."

 

یه سالم در عرض یه چشم بهم زدن خیلی سریع گذشت .با همه غم و شادیاش .

احساس می کنم خیلی تو این سال عوض شدم . که کاش نمی شدم .

 

پیشاپیش سال نو رو تبریک می گم . امید دارم سال خوب و سرنوشت سازی براتون باشه . ایشالله به روزای بد حسرت بمونین . ایشالله هر جا که هستین هر کاری می کنین خدا رو فراموش نکنین و بدونین همیشه بدونه اینکه بدونین یکی هواتونو داره. یکی که بودنش می تونه نبودنه همرو پر کنه .

 

 

از گل دورترین بوته خاک به تو ای دوست سلام

حالت آیا خوب است؟

روزگارت آبی است؟

همه اینجا خوبند

نی لبک می خواند

قاصدک می رقصد

باد عاشق شده است

فکر من باش که من فکر توام

 

 

 

 

چندتا جمله ی هدیه سال تو :

 

نمیگم دوستت دارم ، نمیگم عاشقتم ، میگم دیوونتم كه اگه یه روز ناراحتت كردم بگی بیخیال دیوونست

 

 كلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي شكايت كرد و خداوند او را زيبا كرد ولي كلاغ گفت : "هر چه از دوست رسد نيكوست" و نتيجه آن شد كه مي بيني .طوطي هميشه در قفس كلاغ هميشه آزاد .

 

 ظریفی سن جوانکی را پرسید.جوانک پاسخ داد:20 سال دارم.ظریف گفت: اشتباه می کنی فرزند.بگو 20 سال را دیگر ندارم

 

 همیشه ابرها گریه میكنن ولی همه عاشق ستاره ها میشن . دل ابرها پره . یادت باشه چشمك ستاره ها ، ابرها رو از یادت نبره .

 

 ترجيح مي دهم طوري زندگي كنم كه گويي خدا هست و وقتي مُردم بفهمم كه نيست، تا اين كه طوري زندگي كنم كه انگار خدا نيست و وقتي مُردم بفهمم كه هست(خدایا صد هزار مرتبه شکر که می فهممت)

 

 دختران روستا به شهر فکر مي‌کنند! دختران شهر در آرزوي روستا مي‌ميرند! مردان کوچک به آسايش مردان بزرگ فکر مي‌کنند! مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان کوچک مي‌ميرند! کدامين پل در کجاي جهان شکسته است که هيچ کس به خانه اش نمي‌رسد؟

 

 من از ساعت متنفرم ، از این اختراع عجیب بشر ، که جای خالی تو را به رخ دلتنگیهای من میکشد

 

 لشكر گوسفندان كه توسط يك شير اداره مي‌شود، مي‌تواند لشكر شيران را كه توسط يك گوسفند اداره مي‌شود، شكست دهد

 

 در بازار بورس قلب تو / چند سهم باید خرید / تا ضربان به ظاهر منظمش / حتی ذره ای از سرمایه عشقم نسبت به تو را به باد فنا ندهد؟

 

 براي هزارمين بار پرسيد: تا حالا شده من دل تو را بشكنم؟من هم براي هزارمين بار به او دروغ گفتم : نه! هيچوقت... تا مبادا دلش بشكند

 

 الکساندر دوما ميگه : هيچ وقت قول يک پسر بچه را جدي نگير! اما هميشه از تهديدات يک دختربچه بترس !!!!

 

 برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال. بنگر که چگونه می افتی. چون برگی زرد، یا سیبی سرخ

 

 

 

ما آدم ها:

 

ماآدم ها،لبخند هايمان را زير پاي غرورمان له مي كنيم.

 

ماآدم ها،عشق را باور داريم ، اما هيچ وقت آنرا نمي پذيريم و اجازه نمي دهيم به حريم قلبمان نفوذ كند.

 

ما آدم ها،از نفرت بيزاريم ، اما خيلي زود آنرا مي پذيريم و اسيرش مي شويم.

 

ما آدم ها،احساسات لطيف و شاعرانه مان را نا ديده مي گيريم و غم را به شادي و سرور ترجيح مي دهيم و در دنياي سياه و بي رحم تنهايي گم مي شويم.

 

ماآدم ها،رهگذران مغروري هستيم كه جاده زندگي را صدها بار طي مي كنيم،اما لحظه اي به اطراف اين جاده سـبز نمي نگريم و محو زيــــــــبايي هاي آن نمي شويم.ما فقط زندگي مي كنيم تا ثانيه ها بگذرند،اما نمي دانيم كه ثانيه ها مي گذرند تا ما زندگي و عشق را تجربه كنيم .

 

ما آدم ها،به تمام عقايدمان ايمان داريم و به آنها احترام مي گذاريم،اما گاهي وقت ها آنها را فراموش مي كنيم.

 

ما آدم ها،اين گونه در پرتگــــــــــــاه هاي گناه رها مي شويم........

 

 

ممنون بهم سر زدین .

سال خوبی داشته باشین .

 

 

 سال نو مبارك

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:40  توسط قاصدک* 


 

خدایا با من قهری !!!...

بنده من نماز شب بخوان که یازده رکعت است ...

خدایا! خسته ام، نمی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!

بنده من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان ...

خدایا! سه رکعت زیاد است!

بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و مرا صدا بزن...

خدایا!من در رختخواب هستم، اگر بلند شوم خوابم می پرد!

بنده من! همان جا که دراز کشیده ای تیمّم کن و بگو یا الله...

خدایا!هوا سرد است و نمی توان دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!

بنده من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب می کنیم...

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابی....

ملائکه ی من! ببینید من اینقدر ساده گرفته ام، اما بنده من خوابیده است.

چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده است...

خدایا! دوبار او را صدا کردیم اما باز هم خوابید...

ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست....

پروردگارا باز هم بیدار نمی شود!

اذان صبح را می گویند، هنگام طلوع آفتاب است....ای بنده! بیدارشو، نماز صحبت قضا میشود

خورشید از مشرق سر بر می آورد. خداوند رویش را برمیگرداند.

ملائکه ی من! آیا حق ندارم ا این بنده قهر کنم...؟؟!

ولی باز هم خدا من را می بخشد

و باز هم!...

 

 


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم و امیدوار بودم که ا من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی  فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و  ه من بگویی سلام ، اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی صندلی بایستی. بعد دیدمت که از جا پریدی . خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ، اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم. با اون همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی . متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم کردی.

تو ه خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام داد چند کار،تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوس داری یا نه؟ در ان چیز های زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی.در حالی که در باره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...بازهم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی. و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب.... فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالا متوجه نشدی من همیشه در کنارت هستم و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم. سراسر پر از عشق تو ... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد. می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 0:36  توسط قاصدک* 


 

 

زمانيکه به دنيا آمدم

زير گوشم زمزمه کردند: دوست بدار؛ دوست بدار؛

زيرا دوست داشتن بهترين رسم زندگيست

حال که با تمام وجود دوستش دارم مي گويند فراموش کن

زيرا پشيمان مي شوی!

 

 

 

 

دیروز در دادگاه دلم

عقل من قاضی بود

متهم قلبم بود

جرم من عشقم بود

عشق من یادتو بود

(آيا)حق من اعدام بود؟؟؟

 

 

 

بزرگترين ارتفاعي كه باعث مرگم ميشه افتادن ازچشم توست!

 

 

 

اگر در زندگي به ناگاه يکي از سيمهاي سازت پاره شد

آهنگ زندگي را آنچنان ادامه بده که هيچ کس نداند بر تو چه گذشت!

 

 

 

وقتی برگ های پاییزی رو زیر پاهات له میکنی بدون که روزی بهت نفس میدادن!!

 

 

 

مي دوني فلسفه اختراع سرسره براي بچه ها چيه؟

مي خوان از بچگي به ادم ياد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه اسونه!

 

 

 

زندگی سرگذشت درگذشت آرزوهاست

 

 

 

ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........

از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟

گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست

 

 دلم گرفته

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 15:10  توسط قاصدک* 


 

 

نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد

نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم

نگاهم کرد دل به او بستم

نگاهم کرد...

اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد...

 

 

 

 

وقتي كسي نيست كه به اون فكر كني به اسمان بيانديش

چون در اسمان كسي هست كه به تو فكر مي كند...

 

 

 

حباب اگر نفس بكشد ، ميميرد

 

 

گفتي دوستت دارم . قلبم تندتر از هميشه تپيد لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند . با صدايت مرا نوازش کردي تپش قلبت را حس کردم مهربان و پاک بود در اغوشت غرق محبت شدم به تو تکيه کردم و ارام شدم .

 

 

 

 

دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

 

 

 

 

به جرم اينكه خيلي ساده بودم

به زندان دلت افتاده بودم

اگر چه حكم چشمانت ابد بود

براي مرگ هم آماده بودم

 

 

باز باران بي ترانه

گريه هايم عاشقانه

مي خورد بر سقف قلبم

ياد ايام تو رو داشتن

مي زند سيلي به صورت

باورت شايد نباشد

مرده است قلبم ز دستت

فكر آنكه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم

توي دشت آن نگاهت

گم شدن در خاطراتت

 

 

آخرين بار كه او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه كردم و گفت من كه دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي ؟ گفتم بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا آنجا گورستان عشق من است.

 

 

هيچوقت عشق رو گدايي نكنيد آخه هيچوقت چيز باارزشي به گدا داده نميشه!!!اينو مطمن باشيد

 

من آن گلبرگ مغرورم كه ميميرم ز بي آبي/ ولي با خفت و خواري پي شبنم نميگردم.

  

داني كه چرا زميوه ها سيب نكوست

نيمش رخ عاشق است و نيمش رخ دوست

آن زردي و سرخي كه درآن مي بيني

زردي رخ عاشق است و سرخي رخ دوست....

آن دوست كه بي وفاست دشمن به از اوست

آن نقره كه بي بهاست آهن به از اوست

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 17:36  توسط قاصدک* 


 

امام حسین(ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.            *دکتر شریعنی*

 

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون رابکش

عکس حیدر را کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه شته حاصلم

گریه کرد،آهی کشید و زینب کبری کشید

 

 

همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی، پس سعس نکن به طرف کسی سنگ پرتاپ کنی چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته.

 

زندگی مثل یه جاده است. منو تو مسافراشیم.قدر لحظه هارو بدونیم . ممکنه فردا نباشیم.

  

آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است.  

*قصص/67*

 

بزرگترين پاداش ها بعد از بزرگترين بلا ها بدست ميايد.  

* امام علي(ع)*

 

دعا كنيد تا خدا آرزو هايتان را برآورده كند.

*امام حسن(ع)*

 

انديشيدن به پايان هر چيز حضورش را تلخ مي كند.بگذار پايان تو را غافل گير كند درست مانند اغاز...

 

دوستت دارم .اين كلام بسيار زيبا و تنها چيزي است كه لايق قرنها تدبر است.

* كريستين بوبن*

 

 

پايان هر رفتني رسيدني ست ..

اما براي رسيدن راهي جز رفتن نيست.

 

 

خنده بر لب مي زنم تا كس نداند راز من

ور نه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت

 

 

هنگامی که عشق می ورزید نگویید خدا در دل من است بلکه بگویید من در دل خدا هستم.

*جبران خلیل جبران*

 

 

مردى نزد امام حسين (ع ) آمد و گفت : "من مردى گناهکارم و از معصيت پرهيز نمى کنم ، مرا پند و اندرز بده ".

امام حسين (ع ) فرمودند: "پنج کار انجام بده و هر چه مى خواهى گناه کن . اول : روزى خدا را نخور و هر چه مى خواهى گناه کن . دوم : از ولايت و حکومت خدا خارج شو و هر چه مى خواهى گناه کن . سوم : جايى را پيدا کن که خدا تو را نبيند و هر چه مى خواهى گناه کن . چهارم : وقتى عزرائيل براى گرفتن جان تو مى آيد، او را از خود دور کن و هر چه مى خواهى گناه کن . پنجم : وقتى مأمور و مالک جهنم مى خواهد تو را در آتش بيندازد، در آتش نرو و هر چه مى خواهى گناه کن .

*بحار الانوار، ج 78، ص 126*

 

 

التماس دعا