تبليغاتX
دل قاصدک هم می تپد

دل قاصدک هم می تپد

*** دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوق من بالاییست***

 

ايست !

اينجا بازرسي ست

ميگردم

مبادا

با خودت دل بياوري

عبور دل

ممنوع است . . . !
 
 
 
پ.ن: برام دعا کنین.
نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 17:54 توسط قاصدک*| |


 

روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»

در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»

کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!»

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 11:23 توسط قاصدک*|


 

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشتند كه به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، به طوري كه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناک بود.

آنگاه خداوند گفت: اكنون بهشت را به تو نشان مي دهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشق هاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند؟ در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آنكه همه چيزشان يكسان است؟

خداوند گفت: خيلي ساده است، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد كسي هست که در دهانش غذايي بگذارد!!!

 

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 22:28 توسط قاصدک*|


 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدا نكردم‌ و  تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

 درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ، و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست ...

اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است...

 

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 22:27 توسط قاصدک*|


 

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد .

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند

یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 22:27 توسط قاصدک*|


 

یک آقا و یک خانم که سواره قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند بعد از حرکت قطار متوجه شدند در این کوپه درجه یک که تخت خواب هم داشت با هم تنها هستند و هیچ مسافره دیگه ای وارد کوپه نشد ساعت ها سفر در سکوت گذشت و مرد مشغوله خواندن کتاب بود و زن مشغوله بافتنی بافتن بود

شب موقع خواب خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین رو اشغال کرد. اما مدتی نگذشته بود که که خانم از طبقه بالا دولا شد و مرد رو صدا زد و گفت: ببخشید میشه یه لطفی در حق من بکنید

مرد: چه لطفی؟

زن: من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یه پتوی اضافه بگیرید؟

مرد: من یه پیشنهادی دارم.

زن: چه پیشنهادی؟

مرد: فقط برای همین امشب فکر کنیم زن و شوهریم

زن خنده زیرکانه ای کرد و با شیطنت گفت چه اشکالی داره موافقم

مرد: قبول؟

زن: قبول

مرد: حالا مثل بچه آدم خودت پاشو برو از مهماندار پتو بگیر من خوابم میاد دیگه ام مزاحم من نشو

 

نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 22:26 توسط قاصدک*|


 

اینک قریب چهل روز از غروب غم فزای شهادت شقایق‌ها می‌گذرد؛ و اینک از صدای نحص شلاق خزان بر پیكر آلاله‌ها، اربعینی می‌گذرد و اسارت، سیلی، غربت، فریاد و بیدارگری سهم حاملان پیغام قاصدک های عترت و عظمت شد.

از آن روز تا امروز چهل روز در سوگ ابرمردی نشستیم كه حیات اسلام مدیون رگ‌های پاره پاره اوست. قصه سر و نیزه، قصه لب‌های خونین و قرآن، قصه سیلی و صورت گلگون كودک غمگین و تمام حقیقت هایی كه هر سال از پرده چشمان ما می گذرد را شنیده ایم.

اربعینی با دختر كوچک حسین (ع) مهر را در آغوش گرفتیم، ناله زدیم، درد دل‌ها گفتیم و شكوه‌ها روانه كردیم. اربعینی از عمق جان، فریاد یا حسین كشیدیم، بر سینه زدیم و خنده را حرام كردیم.

التماس دعا...

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 21:38 توسط قاصدک*|


 

پروانه بیدار است. باد می وزد. مبادا چراغ ها از نفس بیفتند.

پیراهن ابر ها خیس است. من بیدارم.باد عصیان می کند.

آن خیابان رو به رو منتظر من است. مبادا خاطراتمان رنگ ببازند.

کاجها چه زیبا شده اند. حرفهای من می خواهند برهنه در باد بایستند.

چرا ستاره ها هیچ وقت نمی خوابند؟ چرا تو نمی آیی؟

آن خیابان رو به رو منتظر توست......

 

 

نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 15:10 توسط قاصدک*|


 

یک نفر هست که مرا می فهمد

رنگ دلتنگی چشمان مرا می فهمد

دلم از تشنگی عشق کویری شده است

و دلش حسرت باران مرا می فهمد

یک نفر هست که خودش سبز ترین خاطره هاست

و غم زرد گلستان مرا می فهمد

یک نفر هست که همیشه صمیمانه و سبز

غزل بی سر و سامان مرا می فهمد

 

نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 15:6 توسط قاصدک*|


 

 

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم نگاهت نمی برد خوابم

تو کیستی که من از اوح هر تبسم تو

به سان قایق سر گشته روی گردابم

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من، آن نگاه شیرینا

تو دور دست امیدی و پای من خسته است

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

مدام پیش نگاهی و مدام پیش نگاه

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همی بگذارند یک سخن با تو

 

خواننده: همایون شجریان

 

 برام دعا کنین ...

نوشته شده در جمعه 2 بهمن1388ساعت 20:1 توسط قاصدک*|


 

    خیلی دلم گرفته ... 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 18:38 توسط قاصدک*|


 

من کوچ خواهم کرد

تا رفیع ترین قله ی خورشید

تا سپیدترین جاده ی امید

تا عمیق ترین لحظه نیایش

آنجا که دیوارها فاصله نیندازند

وکوچه ها نشان ازغربت دردل نداشته باشند

آنجا که اسمانش آبی است

شب هایش مهتابی ست

وعشق بیداری است

آنجا که دوستی ابدی ست

وزندگی پر ز معنی

جایی که در آن

روی گلبرگ سرخ گونه ی دلم

جای پای باران خالی ست

 قاصدک *

 

 

نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت 20:13 توسط قاصدک*|


 
خدا گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟...
عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.

 

نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388ساعت 13:45 توسط قاصدک*|


 

پیر زنی در خواب به خدا گفت:خدایا من خیلی تنها هستم ,آیا مهمان خانه من میشوی ؟

ندایی به اوگفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.پیر زن از خواب بیدار شد,با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد ;رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بودپخت,سپس نشست و منتظر ماند,چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد پیر زن با عجله به طرف در رفت و آن را بازکرد ,پشت در مرد فقیری بود ,پیر مرد از او خواست تا غذایی به اوبدهد.پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.(دستهایی که کمک می رسانند ,مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.چه کنیم که ....)

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد ;پیر زن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید از اوخواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در خانه را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت,(اگر هر کدام ریسمانی به بینوایی ببخشیم او می تواند پیراهنی برای خود بدوزد شایدم دوختن یاد بگیره و..) نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد,این بار پیر زن مطمئن

بودکه خدا آمده ,پس با عجله به سوی او دوید در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود ,زن فقیر

از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد ,پیر زن که خیلی عصبانی شده بود ,با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد ,شب شد ولی خدا نیامد,پیر زن نا امید شد و با ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت:خدایا ,مگر تونگفتی که امروز به دیدنم می آیی؟

جواب آمد که:خداوند 3 بار به خانه ات آمد و تو هر 3 بار در را به روی او بستی!!!!!

وقتی انسان پدر ومادر و خواهرش را که هر روز می بیند دوست نداشته باشد (پدر و مادر را باید زیارت کرد و بوئید),چطور می تواند خدایی را که نمی بیند دوست داشته باشد.

خداوند شریک صمیمیترین و خودمانی ترین گفتگو های تنهایی من و شماست,هرگاه شما در کمال صداقت ونهایت تنهایی سخن می گویید,آنکس که خود را برای او بیان می کنید ,شاید بتوان خدا نامید.

son1

 

نوشته شده در یکشنبه 20 دی1388ساعت 12:20 توسط قاصدک*|


 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود ، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست . خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت .

پسر پرسید : بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت : ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید : بستنى خالى چند است ؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند ، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت :

براى من یک بستنی بیاورید .

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت . پسر بستنى را تمام کرد ، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت . هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، گریه‌اش گرفت . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى ، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود !

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 17:45 توسط قاصدک*|


 

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم وتنهایی من

 


 

گفتم دوستت دارم . . . .       گفت : " دروغ می گویی ! "

گفتم عاشقت هستم . . .        گفت : " دروغ می گویی ! "

گفتم بی تو می میرم . . . .    گفت : " دروغ میگویی ! "

هدیه گران قیمتی را تقدیمش کردم.

چشمانش برقی زد و گفت: " شوخی کردم . . . من هم دوستت دارم!"

گفتم: " . . . . . دروغ می گویی . . . . . "

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 17:44 توسط قاصدک*|



            
      پاییز است
      بغض آسمان می ترکد
      و فرشته ها می گریند
      کسی چه می داند
      شاید برای تنهایی من
      یا غریبی تو
      . . .
      پاییز انتهای درد نبود
      آغاز تنهایی دستانی بود که در انتظار دستانی ماند
      پاییز هیچ نبود اما همه بود
      فهمیدم پاییزآن نبود
      پاییز
      تو بودی
      من بودم و
      دوریمان بود..

 

نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 23:11 توسط قاصدک*|


 

نمیدانم زندگی یعنی چی؟

اگر زندگی امید است , پس این همه ناامیدی چرا؟

اگر زندگی چراغ است , پس این همه تاریکی چرا؟

اگر زندگی شادی است , پس این همه غم ها چرا؟

 

*******

 

برف

روی موهایت

 چه سخت  درشوق باریدن می سوخت

 و سرمای ابروانت

چقدر دل مرا گرم میکرد !!!!!

و اما من

تازه همین حالا

نافله ی جوانیم را خواندم

و چه دور بودی از من

به پیمانه ی یک نسل !!!!!

قدر نافله تا زوال !!!!!

و کارهمین فاصله ها بود

که نگاهم  به نگاهت نزدیک شد

می پنداشتم

فریاد ساده و مغرور نگاهم را شنیده ای...

و حال ، تو بگو

 آیا خیال من خام بود ؟!

 

نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 23:2 توسط قاصدک*|


 
من صبورم اما
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم
من صبورم اماچقدر با همه ی عاشقیم محزونم
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروب
و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما
آه این بغض گران صبر چه می داند چیست!
 
 
 
 
 
نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 22:16 توسط قاصدک*|


 

میخوام بگم:

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِ­الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى جَميعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ و لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَ اَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيهاوَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِيائِهِمْ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَكْرَمَ مَقامَكَ وَ اَكْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ. يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِاْلبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ عَلى اَشْياعِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيِّكُمْ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِكُمْ وَالنَّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىٌّ لِمَنْ والاكُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداكُمْ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَكْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَ مَعْرِفَةِ اَوْلِيائِكُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَرائَةَ مِنْ اَعْدائِكُمْ اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِوَ اَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِىَ الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ­اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالْحَقِّ مِنْكُمْ وَ اَسْئَلُ اللَّهِ بِحَقِّكُمْ وَ بِالشَّأْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِه مُصيبَةً ما اَعْظَمَها وَ اَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الْاِسْلامِ وَ فى جَميعِ السَّمواتِ وَالْاَرْضِ اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ اَللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ .اَللَّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَ ابْنُ آكِلَةِ الْاَكْبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فى كُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْيانَ وَ مُعاوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الْآبِدينَ وَ هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ اَللَّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَالْعَذابَ الْاَليمَ اَللَّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هذَا الْيَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا وَ اَيَّامِ حَياتى بِالْبَرائَةِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَ آلِ نَبِيِّكِ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ

 

نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 23:15 توسط قاصدک*|


 

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش بدش آمد . . .يادش رفته بود كه بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد.

 

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 21:10 توسط قاصدک*|


 

 

عمری به جز بیهوده گفتن سر نکردیم

تقویمها گفتند و ما باور نکردیم

دل در تب لبیک تاول زد ولی ما

لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 22:52 توسط قاصدک*|


 

مرد جوانی , از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود  که ماشین  اسپرت  زیبایی ،  پشت  های یک  نمایشگاه  به  سختی را جلب کرده  بود و از ته  دل آرزو می کرد  که روزی صاحب آن ماشین  شود  .

مرد جوان  ، از پدرش  خواسته  بود  که  برای هدیه  فارغ  التحصیلی ، آن  ماشین  را برایش بخرد . او می دانست  که پدر توانایی خرید  آن را دارد  .

بلاخره  روز فارغ التحصیلی فرار سید  و پدرش او را به  اتاق مطالعه  خصوصی اش فرا خواند و به او گفت  :  من از داشتن  پسر خوبی مثل  تو بی نهایت  مغرور و شاد  هستم  و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا  دوست دارم  . سپس یک جعبه  به دست  او داد . پسر , کنجکاو ولی ناامید . جعبه  را  گشود  و در آن یک انجیل زیبا ,  که روی آن  نام  او طلاکوب شده بود ,  یافت  .

با عصبانیت  فریادی برسر پدر کشید  و گفت  :  با تمام  ما و دارایی که داری ،  یک  انجیل  به من میدهی ؟ 

کتاب مقدس را روی میز گذاشت  و پدر را ترک کرد .

سالها گذشت  و مرد  جوان  در کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده  . یک  روز به  این  فکر افتاد  که پدرش , حتماً خیلی پیر شده  و باید  سری به  او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را  ندیده  بود . اما قبل از اینکه  اقدامی بکند  ، تلگرامی به  دستش رسید  که خبر فوت  پدر در آن بود  و حاکی از این  بود  که در , تمام اموال  خود را  به  او بخشیده  است . بنابراین  لازم  بود  فوراً خود را به خانه برساند  و به  امور رسیدگی نماید .

هنگامی که به  خانه پدررسید  . در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق و کاغذهای مهم  پدر را گشت  و آنها را بررسی نمود  و در آنجا ،  همان  انجیل  قدیمی را باز یافت  . در حالیکه  اشک  می ریخت  انجیل  را  باز کرد  و صفحات  آن را ورق زد و کلید  یک ماشین  را پشت  جلد آن  پیدا کرد . در کنار آن ،  یک برچسب با نام همان نمایشگاه  که ماشین  مورد نظر او را داشت  ، وجود  . روی برچسب تاریخ  روز فارغ التحصیلی اش بود  و روی آن نوشته  شده بود :  تمام مبلغ پرداخت شده  است  .

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان  و جواب مناجاتهایمان  را از دست داده ایم  فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم  رخ  نداده اند ... ؟؟؟ !

 

نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 22:46 توسط قاصدک*|


 

یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟

مكزیكى: مدت خیلى كمى !

آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟

مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه !

آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟

مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !

مكزیكى: خب! بعدش چى؟

آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترىها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ...

مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟

آمریكایى: پانزده تا بیست سال !

مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟

آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره !

مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى ! با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 22:44 توسط قاصدک*|


 

 

 

نازد به خودش خدا که حيدر دارد

 درياي فضائلي مطهر دارد

همتاي علي نخواهد آمد والله 

 صد بار اگر کعبه ترک بردارد

 

عيد غدير خم مبارک باد

 

نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 22:16 توسط قاصدک*|


 

یا زهرا

 

آنکه مادر داشت    قدرش ندانست تا رفت

و آنکه مادرش رفت از خدا شکایت کرد که چرا مادرم رفت

 

در حالی که خود میداند که :

اگر مادرش را خدا هزار بار می آفرید باز هم در حق اش ظلم میکرد

 

 

ولی مادر ...

مادر اگر هزار بار متولد شوی و هر روزهزار بار آزارش دهی

هیچ وقت نه بتو شکایت میکند و نه بخدا

فقط خدا را شکر میکند

  

وگرنه خدا بهشت را فرش زیر پای مادران نمیکرد

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 16:44 توسط قاصدک*|


 

 

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت

ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من

خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست

" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

 فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 15:54 توسط قاصدک*|


 

 

·         گاهي يک لبخند ساده آسانتر از مواد منفجره قلبي را ويران مي کند

·         زندگي بدون آب از گلوي ماهي پائين نمي رود .

·         سر همه پادشاهان كلاه گذاشته اند.

·         بعضي ها براي سوار شدن كلي پياده مي شوند شما چطور ؟

·         يكي مي گفت : تجربه چيز خوبيه ، اما حيف كه بكار كسي نمي آد ...  

·         از این نترس که زندگیت تموم بشه از این بترس که زندگیت هیچ وقت شروع نشه

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 22:58 توسط قاصدک*|


 

دهانت را مي بويند.

مبادا گفته باشي دوستت مي دارم.

      دلت را مي پويند...

                      مبادا شعله ای در آن نهان باشد....

                   روزگار غريبي ست نازنين.

           و عشق را

             کنار تيرک راه بند

        تازيانه مي زنند.

        عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.

   در اين بن بست کج و پيچ سرما

            آتش را

  به سوخت بار سرود و شعر فروران مي دارند.

         به انديشيدن خطر مکن.

      روزگار غريبي ست نازنين.

   آن که بر در مي کوبد شباهنگام

  به کشتن چراغ آمده است.

       نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد.

        آنک قصابانند

   بر گذر گاه مستقر

 با کنده و ساطوري خون آلود.

     روزگار غريبي ست نازنين.

    و تبسم را بر لبها جراحي مي کنند

          و ترانه را بر دهان.

     شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد.

        کباب قناري

        بر آتش سوسن و ياس

         روزگار غريبي ست نازنين.

         ابليس پيروز مست

   سور عزاي ما را بر سفره نشسته ست.

         خداي را در پستوي خانه نهان بايد کرد.

 

        زنده ياد استاد احمد شاملو

 

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 22:53 توسط قاصدک*|


 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "

پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

 

 

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 20:48 توسط قاصدک*|