تبليغاتX
دل قاصدک هم می تپد


دل قاصدک هم می تپد

*** دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوق من بالاییست***

 

رئیس سرخ بوستان خدای خودش را اینطور قسم میدهد:

که ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن دیگری قضاوت کنم

 قدری با کفشهای او راه بروم

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 22:38 توسط قاصدک*| |

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

 

 گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

 

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

 

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

 

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 14:51 توسط قاصدک*|

 

 

نیمشب همدم من دیده ی گریان من است

 

ناله مرغ شب از حال پریشان من است

 

 

در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود

 

گریه انگیزتر از مهر من آبان من است

 

 

خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد

 

زین همه درد خموشانه که بر جان من است

 

 

به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر

 

که به مویم اثر از خواب زمستان من است

 

 

غافل از حق شدم و غافله ی عمر گذشت

 

ناله ام زمزمه ی روح پریشان من است

 

 

گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم

 

ور نه هر لحظه ی من نقطه پایان من است

 

 

در بر عشق بسی دم زدم از رطبت عقل

 

گفت خاموش که او طفل دبستان من است...

 

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 22:55 توسط قاصدک*|

 

چرا تو ای شکسته دل ، خدا خدا نمیکنی
خدای چاره ساز را،چرا صدا نمیکنی

به هر لب دعای تو فرشته بوسه میزند
برای درد بی امان ، چرا دعا نمیکنی

ز پرنیان بسترت ، شبی جدا نبوده ای
پرند خواب را زخود، چرا جدا نمیکنی

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره میکند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمیکنی

سحر ز باغ ناله ها ، گل مراد میدمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمیکنی

دل تو مانده در قفس ،جدا زآشیان خود
پرندئ اسیر را چرا رها نمیکنی

ز اشک نقره فام خود، به کیمیای نیمه شب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمیکنی

به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده ای
که روی عجز و بندگی به کبریا نمیکنی

 

 چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی؟ 

 

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 22:42 توسط قاصدک*|

 

امشب چه دلتنگم

 چه غم آلود

 چه افسرده

 اینک بیشترین سنگینی را در خود احساس میکنم

 در اتاق تاریک و غم گرفته ام نشسته ام

 نمی دانم با این همه تنهایی چه کنم

 با این همه غصه و غم و یک اتاق خالی

 یک دنیا بغض یک کوه غم

 نمی دانم به آینده بیاندیشم

 یا به گذشته هایم فکر کنم

 دیگر توان فکر کردن را هم از دست داده ام

 نمی دانم به کجا پناه برم

 منم و یک اتاق تاریک

 و

 دنیایی از راز های سر بسته

 کاش غرورم اجازه گریستن را میداد

 تا با اشکهایم جویباری روان سازم

 و اتاق مرده ام را با اشکهایم جان دوباره ببخشم

 ولی هنوز در حسرت این هم مانده ام

 چه سخت است چه دشوار

 

نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 16:18 توسط قاصدک*|


Design By : Night Skin